با طلوع خورشید
شمارش لحظه ها را آغاز میکنم
تا شب از راه برسد
شب
در تن پوش تاریکی پیچیده
همه جا سیاه
وسکوت یکسان
با چنین خلوتی
به دور از هیاهو
به دوراز من تو ما
چشم به رویا می گشایم
زشت وزیبا
تا طلوعی دوباره
به من میگویند
زندگی کن!