چشمان من
اجاق خاموش است
لال تر از وادی بی گذر باد
دو پولک اند که بی فروغ تر از غروب
به دنیا می نگرند
کاش
زبانی درنگاهم بود با چراغی
که لب به گلایه از تو می گشودم
وبا چراغم راه بدون تو را
می پیمودم........
قرن ها
همان گونه که آفتاب بر می تابد
و مهتاب در شب جوانه می زند
لحظه ها در گذرند
عبث
یا پر بار
اینکه علف در طوفان پایداراست
یا ته سیلاب گل می ماند
مرا چه سود
من به زمین وگذشته چسپیده ام
نه
به آسمان و آینده
لحظه ها در گذرند..........
آئینه ای بر دیوار
چهره ای در آن
با خطوط گذشت زمان
و
صدای تپش یک قلب
با گرمای فراوان
کیست در آن
پیر
یا جوان ؟